داستان كوتاه :موضوع

داستان کوتاه؛ … قهرمان یک دست

اسفند ۱۱ ۱۳۸۸
داستان کوتاه؛ … قهرمان یک دست كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی ...

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی [...]

ابلیس نامه؛ کتابی در رد شیطان

اسفند ۱۰ ۱۳۸۸
ابلیس نامه؛ کتابی در رد شیطانداستان های ابلیس نامه خودنمایی نوشته اند یکی از علما  مشغول نوشتن کتابی در زمینه ی نشان دادن حیله ها و وسوسه های شیطان و ترسانیدن مردم از ابلیس و هوشیاری و بیداری ایشان از فریب خوردن آن اهریمن شد. در همان زمان در رویا و عالم مکاشفه، یکی از نیکان و بزرگان ، شیطان را می بیند ...

داستان های ابلیس نامه
خودنمایی
نوشته اند یکی از علما  مشغول نوشتن کتابی در زمینه ی نشان دادن حیله ها و وسوسه های شیطان و ترسانیدن مردم از ابلیس و هوشیاری و بیداری ایشان از فریب خوردن آن اهریمن شد.
در همان زمان در رویا و عالم مکاشفه، یکی از نیکان و بزرگان ، شیطان را می بیند [...]

داستانهای شیوانا : راز معرفت

اسفند ۳ ۱۳۸۸
داستانهای شیوانا : راز معرفت روزي مردي جوان نزد شيوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برايش بازگو کند. شيوانا در جمع مريدانش مشغول تدريس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از يارانش خواست تا قاشقي چوبي و تخت را همراه ظرفي روغن مايع براي او بياورند. سپس قاشق را ...

روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را [...]

تنها راه نجات

بهمن ۲۷ ۱۳۸۸
تنها راه نجاتمردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي ...

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت: من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای. فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی [...]

نامه یک پیرزن به خدا….

بهمن ۲۱ ۱۳۸۸
نامه یک پیرزن به خدا…. روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.» در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله ...

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی ۸۳ ساله [...]

داستان آموزنده یک مشت نمک

بهمن ۱۵ ۱۳۸۸
داستان آموزنده یک مشت نمک روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک ...

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک [...]

داستان کوتاه و خواندنی عشق ماندگار

بهمن ۱۱ ۱۳۸۸
داستان کوتاه و خواندنی عشق ماندگارداستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید ) دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می ...

داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید )

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می [...]

داستان کوتاه و بسیار آموزنده : یک دنیا آرزو

بهمن ۵ ۱۳۸۸
داستان کوتاه و بسیار آموزنده : یک دنیا آرزواز سری داستانهای آموزنده...... روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت به لٍستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد بعد با هر یک از این سه سه آرزوی دیگر در ...

از سری داستانهای آموزنده……

روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت
به لٍستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند
لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد
و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد
بعد با هر یک از این سه
سه آرزوی دیگر در [...]

داستان کوتاه….ارزش چانه زدن

بهمن ۳ ۱۳۸۸
داستان کوتاه….ارزش چانه زدندر روم باستان, گروهي پيش گو به نام  سيبل ها نه کتاب در باره آينده امپراتوري روم نوشتند.کتاب ها را نزد  تيبريوس بردند. امپراتور پرسيد: قيمت اين کتاب ها چقدر است؟ سيبل ها پاسخ دادند:صد سکه زر. تيبريوس خشمگينانه آنها را از خود راند. سيبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به  تيبريوس گفتند: هنوز هم صد ...

در روم باستان, گروهی پیش گو به نام  سیبل ها نه کتاب در باره آینده امپراتوری روم نوشتند.کتاب ها را نزد  تیبریوس بردند.
امپراتور پرسید: قیمت این کتاب ها چقدر است؟
سیبل ها پاسخ دادند:صد سکه زر.
تیبریوس خشمگینانه آنها را از خود راند.
سیبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به  تیبریوس گفتند: هنوز هم صد [...]

خر ما از کرگی دم نداشت!!!!

بهمن ۱ ۱۳۸۸
خر ما از کرگی دم نداشت!!!!ماجراي خواندني ضرب المثل خر ما از كرگي دم نداشت.... مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” ...

ماجرای خواندنی ضرب المثل خر ما از کرگی دم نداشت….
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” [...]

مرد جوان و کشاورز

دی ۲۷ ۱۳۸۸
مرد جوان و کشاورزداستان كوتاه و عبرت آموز : مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور ...

داستان کوتاه و عبرت آموز :
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.
من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد.
در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور [...]

داستان پندآموز ….مجسمه

دی ۲۲ ۱۳۸۸
داستان پندآموز ….مجسمه ميگويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت. روزي شاهزاده ...

میگویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد.
این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت.
روزی شاهزاده [...]

داستان کوتاه….همه چیز به صلاح ماست.

دی ۲۰ ۱۳۸۸
داستان کوتاه….همه چیز به صلاح ماست. سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست. روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد، وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست. پادشاه ...

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،
وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست.
پادشاه [...]

داستان کوتاه و خواندنی….بهشت

دی ۱۷ ۱۳۸۸
داستان کوتاه و خواندنی….بهشت مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده‌روی درازی بود، تپه ...

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه [...]

داستان بهلول و کلوخ

دی ۱۴ ۱۳۸۸
داستان بهلول و کلوخ روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید : من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم. یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد. دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان ...

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید : من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.
یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.
دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان [...]

داستان کوتاه و خواندنی تصمیم…

دی ۱۳ ۱۳۸۸
داستان کوتاه و خواندنی تصمیم… کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه ...

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه [...]

داستان کوتاه پادشاه و همسرانش

دی ۹ ۱۳۸۸
داستان کوتاه پادشاه و همسرانشپادشاهي که 4 همسر داشت روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي ...

پادشاهی که ۴ همسر داشت
روزی ، روزگاری پادشاهی ۴ همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می [...]

داستان زیبای گدای نابینا

دی ۵ ۱۳۸۸
داستان زیبای گدای نابینا روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي‌گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه ...

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه [...]

Page 1 of 212»